تبليغاتX
Lilypie - Personal pictureLilypie رادين

پسر ، امروز ساعت ۹:۳۵ دقیقه تو جلسه بودم که چشمم به ساعت افتاد و به همکارهام گفتم همین الان رادین ۲۱ ماهه شد . ۳ ماه داری تا ۲ سالگی و من موندم که چرا زمان انقدر تند داره میگذره و چرا من از عشق تو سیراب نمیشم . چرا من هرچی تو رو بو میکشم بازم دلم بوی تنت رو میخواد . چرا من هر چی تو رو در آغوش میکشم بازم ثانیه ای که ازت دورم دلتنگ در آغوش کشیدنت میشم. پسر ، تو شکل دیگه عشق رو به من نشون دادی. عشقی فرازمینی . پسر ، نمیدونی وقتی لپ نرمت رو روی صورتم میذاری و بعد با یه ناز لب م رو میبوسی و بعد نو  ا  ز ش م میکنی و میگی نازی نازی چقدر من سرمست میشم. پسر ، ممنون که منو دوباره عاشق کردی.

---

در آستانه ۲۱ ماهگی کلمات جدیدی که یاد گرفتی ایناس :

حموم ، مرخ (مرغ ) ، بالش (ل با ساکن) ، سطل ، هید (سیب )، موس (موز) ، تطططططیل (تعطیل) ، پشششه ، پاککک(پارک)، پییییا (پریا)، اککککی (منظورت اکی یعنی خاله اکی مربی مهده ) و خیلی چیزای دیگه که یادم نیست.

پنج شنبه بهت گفتم امروز مهدت چیه ؟؟گفتی : تطططططیل

بهت میگم الان کجا میریم : میگی مـــــــــــــــــدددد (مهد)

پاهات رو پشه نیش زده بود. تو کتاب عکس پشه رو دیدی . گفتی پشششششششششه و به پاهات اشاره کردی .

از دم در نونوایی که رد میشیم سریع میگی : نونننننن؟؟

عاشق ماشین بازی هستی . با لگوهات برج درست میکنی و لذت میبری. هر آشغال کوچیکی رو که میبینی میگی : آخخخخ و بعد میگی سطل و میبری میندازی تو سطل .

ببخش که گاهی دیر به دیر مینویسم و کارها جدیدت تو ذهنم نمیمونه . ببخش که امروز از خواب بیدار شدی و دلت میخواست من کنارت دراز بکشم و شیر بدم تا بخوابی اما من باید آماده میشدم که بیاییم اداره . عصبانی شدی و تو گوشم جیغ کشیدی و مشت زدی تو دهنم . منم خیلی عصبانی شدم و محکم نشوندمت رو زمین و رفتم تو اتاق . دعوات هم کردم . مامانی هنوز سرم درد میکنه بابات جیغی که کشیدی و بابت اعصاب خوردی سر صبح. ببخش که مادر کاملی نیستم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 11:39  توسط مامي  | 

یعنی من عاشق لحظه های بعد از قهرمون هستم ، وقتی کار بدی میکنی و دعوات میکنم بعدش صدات رو نازک میکنی و میگی مامان جون و دستت رو حلقه میکنی دور گردنم. چند روز پیش هم بعد از یه دعوای مفصلی که باهات کردم رفتم به حال قهر دراز کشیدم که اومدی رو سینه ام نشستی و منو بوسیدی و سیبت رو اوردی که گاز بزنم یه گاز من یه گاز خودن . بالاخره خنده ام گرفت .

این روزا اشتاد اومده تو کلاس شما و با اون حسابی به تو خوش میگذره ، خوشحالم از خوشحال بودن تو . دیروز هم از ذوق اون بدون گریه و مقاومت رفتی تو کلاس اما امروز دوباره گریه کردی . چرا عزیزم ؟ چی تو اون فکرت و اون مغز کوچولوت میگذره ؟ من که گاهی وسط روز میام و یواشکی از پشت در کلاس نگاه میکنم و میبنم مشغول بازی هستی و بهت خوش میگذره. حتی عصرها ازت میپرسم امروز چیکار کردی و تو میگی نانای . یعنی باز عمو ارگی و رقص و خوشگذرونی داشتین. پس چرا اینجوری سوزناک گریه میکنی و هر روز من رو با یه عالم عذاب وجدان روونه اداره میکنی ؟ میدونی بارها و بارها تصمیم گرفتم یه مدت کار رو ول کنم اما باور کن نمیتونم. کارم به من اعتماد به نفس میده. بهم استقلال میده . زوده بفهمی اینا رو اما میگم برات چون باور دارم عاقلی و درک میکنی. منم دلم میخواد همه لحظه هام با تو باشم. سرت رو سینه باشه و موهات رو بو بکشم و با صدای نفسهات آرامش بگیرم. منم دلم میخواد هر لحظه اون دستهای کوچیکت تو دستام باشه. منم دلم برات تنگ میشه هنوز و بعد از ۷ ماه که از برگشتنم به اداره میذره. هنوز ظهرها با عشق میام سمت مهد کودک. میخوام بگم هیچکس تو دنیا اندازه من دوستت نداره و اندازه من دلتنگ شنیدن صدای خنده هات نیست میخوام بگم هنوزم که هنوزه شنبه که میشه لحظه شمار میکنم برای رسیدن ۲ روز تعطیل آخر هفته که با هم باشیم. اما پسر ، برای رشد کردن و بزرگ شدن لازمه که گاهی از هم دور باشیم . لازمه جاهای جدید و آدمهای جدید رو ببینیم و تجربه کنیم. پسر ، زود بزرگ نشو . بذار لذت ببرم از لحظه های کودکیت.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 9:28  توسط مامي  | 
* وقتی ۴۵ روزه بودیم !

 

* با رفقا فوتبال بازی میکنیم !

* ما به تنهایی به دنبال توپ میدویم !

*ژست میگیریم!

 

*ما و شیر سنگی همدان

 

*مظلوم می شویم !

 

* روزهای اولی که بهه مهد کودک رفتیم (بردندمان !!)

 

*با عرض پوزش

 

* اولین تولد عمرمان را تجربه میکنیم!

 

و حسن ختام

واکسن ۱۸ ماهگی میزنیم !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 7:58  توسط مامي  | 
۲۰ ماهه شدنت مبارک پسر . روزت هم با ۲ رو تاخیر مبارک . آرزوی قلبیم سلامتی و تندرستی تو همه کوچولوهاست.

کلمات جدیدی که میگی ایناس :

پشو (به فتح پ) : پاشو

نکککون! : نکن

بیشین : بشین

برو(به فتح ب): برو

گول : گل

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 10:17  توسط مامي  | 
سلام پسر

کلاس جدید مبارک. از کلاس شیرخوار رفتی کلاس نوپای کوچک و من چقدر اومدم و به خاله ها و مدیر مهد گفتم ببرنت نوپای بزرگ که گفتن سنت به اون کلاس نمیخوره. یکی دو بار سرزده اومد دم در کلاس و دیدم وقتی همه بچه ها هم تو تخت نشستن تو رو زمینی و داری فوتبال بازی میکنی . بسکه من به خاله ها سفارش کردم و توضیح دادم که این تخت ها مثل قفس میمونن و من ازوشن بدم میاد  خاله های امسال خاله پروین و خاله آذر هستند. امسال با آنوشا ، طاها ، شایان ، پارسا و زهرا همکلاس هستی.

از پیشرفتهات بگم که تو حرف زدن داری خیلی راه میفتی. از دیروز دیگه با آب نمیگی به و همون آب رو میگی . چند تا نمونه از مکالمه های من و تو:

 تو مهدکودک چیکار میکینی ؟.... : بااازی

چه بازی ؟؟ پوووووپ ( توپ)  ...باب باب ( تاب تاب)

تو و اشتاد با هم چی هستین ؟... دوست

ناهار چی خوردی تو مهد : باباب ( کباب)  ... مات(ماست).... دوگ (دوغ)

رادین چی میخوای بهت بدم بخوری ؟... نووووووووون

کلمه های جدیدی که یاد گرفتی : پاترول - پاستیل - پرورده( منظورت پنیر پرورده هستش )- اهنا(شهناز) پرتی(پرویز) ، برو ، بده ، پریا ، محمت(محمد)، الووو ، دو ، کوکو ، پتو ، تخ (تخت)

صبحها که میاییم اداره دایی وحید هم با ما میاد. امروز نیومد و تو یه مرتبه وسط راه برگشتی عقب رو نگاه کردی و هی گفتی دایی دایی و زدی زیر گریه !!

پسرک نازم ، بدون خیلی دوست دارم و این روزها و شبها رو با وجود خستگی زیاد ، کم خوابی و.... جزو قشنگترین روزها و شبهای زندگی من خواهند بود.

 اضافه شده در تاریخ ۱۲ مهر : چند وقت پیش کوکو سیب زمینی درست کردم خوردی و کلی به به کردی . دیشب داشتم کباب تابه ای درست میکردم اومدی هی گفتی مامان مامان . گفتم چیه رادین؟ اشاره به ظرف غذا کردی و گفتی کوکو . هااااممممم . شکموی من . (یعنی شباهت غذا و نوع درست کردنش رو فهمیدی ). دیگه اینکه چند وقت پیش حسابی گیج خواب بودی و نمیتونستی بخوابی دراز کشیدی رو زمین و هی گفتی پتووووو . دیشب هم بردمت رو تختت بخوابونمت کلی خندیدی و هی پرسیدی این چیه ؟ تخت . بعد اشاره کردی که برات کتاب بخونم . ذوقت برای این بود که من از ۹-۸ ماهگیت به بعد از ترس اینکه خودت رو از تو تخت پرت نکنی بیرون روز زمین میخوابوندمت . دیشب تصمیم گرفتم به ترسم غلبه کنم و عجیبه که تا خود صبح خوب و حسابی خوابیدی. پسرکم ، دوهفته ای هست که سعی میکنم شبها بهت شر ندم چون حس میکردم گرسنه نیستی و از روی عادت این کارو میکنی . یکی دو شب خیلی گریه کردی اما شبهای بعد با خوردن آب و یه کوچولو نق نق آرم شدی . الان چند شبه که اصلا بیدار نمیشی و تا صبح میخوابی. امیدوارم از این به بعد همین طوری بخوابی. دوستت دارم و نمیتونم بگم چقدر چون قابل گفتن نیست .

 
.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 10:56  توسط مامي  | 

فقط خواستم ۱۹ ماهه شدنت رو تبریک بگم . میبخشی البته با ۱ روز تاخیر. ۱۹ ماهه که عشق جدیدی رو تجربه میکنم به لطف تو  و بودن تو . ممنون پسرک ۸۶ سانتی ۱۲.۹۰۰ کیلویی من .

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 21:48  توسط مامي  | 

عزیز دل مامان ، دیروز واکسن ۱۸ ماهگیت رو با تاخیر زدی ، درد زیادی داشت و حسابی گریه کردی و از همون اول میگفتی دارووووو ؟؟ نه نه . تا بعد ازظهر خوب بودی اما بعدش درد پا شروع شد و تو دیگه راه نرفتی ! یعنی از دیروز تا حالا نشستی ! منم برات جلوی تلوزیون رختخواب پهن کردم و تو مشستی اونجا و تی وی دیدی و نشسته رقصیدی . گاهی خوب بودی اما تبت که بالا میرفت بیتاب میشدی و گریه میکردی . من و بابایی کلی برات غصه خوردیم و مدام پاشوه ات کردیم و دستمال خیس کردیم رو پیشونیت گذاشتیم و تو هم جیغ زدی و گفتی نه نه نه !! برای اینکه حواست رو پرت کنم بردمت تو اتاقت و با برج هوشی که برات خریده بودم( یک هفته پیش ) مشغولت کردم و با تعجب دیدم کلی چیز ازش یاد گرفتی . موز ، سیب ، آناناس ، سیر ، قارچ ، هندوانه ، انگور ، گلابی ، توت فرنگی و... میشناختی . رنگها رو هم تا حدودی بلد بودی فقط قرمز و صورتی رو قاطی میکردی. چند روزیه خیلی کارهای خشن میکنی و اگه چیزی بر وفق مرادت نباشه محکم تو سر و صورت من میزنی و تا میفهمی من ناراحت یا عصبانیم کلی خودت رو لوس میکنی که باهات حرف بزنم و منم جواب میدم چون از دستت ناراحتم فعلا حرف نمیزنم اما تو ول نمیکنی و انقدر اداهای خنده دار در میاری که من میبوسمت و میگم آشتی !

امروز هم موندی خونه مامان شهناز و بابا پرویز و هنوز راه نمیری و حتی اجازه نمیدی بغلت کنن چون میترسی دردت بیاد. زودتر خوب شو که دل من برای شیطنتهات تنگ شده .

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 12:46  توسط مامي  | 

هفته قبل برای دومین بار در زندگی ۱۸ ماهه ات رفتی عروسی. اولین بار ۴.۵ ماهه بودی و عروسی شمال بود که فقط گریه کردی . اما اینبار فرق میکرد . اولش از صدای موسیقی  ترسیدی بعد رفتی مردونه و کلی رقصیدی . اینطور که بابایی میگفت از اول تا آخر اون وسط میرقصیدی . کلی هم از همه دلبری کردی ظاهرا " .

چند تا کلمه جدید گفتی این چند روزه : / لپو ... لپ / پاتا ... پارسا / دحید ... وحید / مها ...مهسا /

بهت میگم عسل کیه ؟ با دست شکم گردت رو نشون میدید یعنی من ؟ درجواب سوالهای رادین کیه ؟ نفس کیه ؟ عشق من کیه ؟ هم همین کرا رو میکنی و مسلمه که بعدش هم له میشی !

بهت میگم منو دوست داری سرت رو با ناز میاری پاینین و چشمات رو میبندی یعنی بله !

وقتی گرسنه ات میشه میگی مامان و دو تا انگشتت رو میبری تو دهنت و ملچ مولوچ میکنی ! لواشک هم که میخوای همین کار رو میکنی . چند روزه که دوباره غذا خوردنت خوب شده (تو خونه . چون تو مهد همیشه خوب غذا میخوری ) پریشب کباب خوردی و دیشب کوفته . و این جور وقتها من به عرش میرم .

فردا هم باید واکسن بزنی . امیدوارم اذیت نشی.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 9:9  توسط مامي  | 

با یه روز تاخیر ۱۸ ماهه شدنت مبارک .روزشمار بالا اشتباه میگه و درستش ۱ سال و ۶ ماه و ۱ روزه . زود گذشت مثل ماههای دیگه مثل روزهای دیگه و مثل همه لحظه های این ۶ ماه و من هنوز مست بود زیر گلوتم. مست بوی شیرتم . مست این حجم باورنکردنی از عشقم . مرسی که اومدی .

تو یک ماهه گذشت ۴ تا دندون همزمان در آوردی که البته هنوز کامل کامل درنیومدن ولی خوب مثل قبل اذیتت نمیکنن چون چند شب بد خوابیدی و گریه کردی و تب داشتی  من هم پا به پای تو بیخوابی کشیدم .

این روزها شیطونی رو از حد گذروندی و مدام بالای مبل و روی میز و جاهای خطرناک دیگه هستی و مدام در حال قر دادن و رقصیدنی. علاقه زیادی به صندل و دمپایی اونم سایز پای من و بابایی داری و چند بار هم اساسی خوردی زمین و عبرت نگرفتی. جای خوراکیها رو خوب بلدی و میری جلوش و دو تا دستت رو میذاری دهنت و با صر و صدا ادای لواشک خوردن رو در میاری یعنی لواشک بده!! خاله نسیم بهت میگه چایی میخوری هورت نکشیها و تو چنان هورتی میکشی که بیا و ببین. موقع خوردن غذا خاله میگه ملچ مولوچ ممنوع و تو با کلی صدا غذا میخوری و بهش نگاه های شیطنت آمیز میکنی . مدام یه سینی میاری میدی دست ما که بزنیم تا برقصی !! منو بغل میکنی و بوس میکنی و بعد من لهت میکنم ! شدیدا به من و بابیی وابسته هستی و مدام صدا میزنی مامان بابا .

جیش و پی پی رو هم میگی اما هنوز من شروع نکردم به تمرین دادنت .

کلمه های جدیدی که میگی :بدر بدر (به کسر ب و فتح د ) : پسرپسر ** دایی** مهمام (پرهام ) ** دادا (پارسا) ** گاگا (آقا) ** ننه !  یه بار هم گفتی مرسی ، چند باری هم صدات کردیم و گفتی بله اما دیگه نگفتی . تا عصبانی میشی دو تا دستترو با حرص میری تکون میدی و میگی چیه اه

بقیه اش یادم نیست الان. اینم بگم که هفته قبل رفتیم همدان و درکنار همه شیطنتها و جیغ ها و کارهای عجیب غریبت باز هم خوش گذشت. غار علیصدر رو خیللللی دوست داشتی به خصوص قایق سواری رو هرچند آخرش از دماغ من و خودت درآوردی !!

در هر حال بودنت خوبه . و میخوام بدونی بدون تو من هیچم . عاشقتم . عاشق این لحظه های بچگی . عاشق لحظه هایی که داری شیر میخوری و من میگم خوشمزه اس و تو همه هیکلت رو تکون میدی و میگی به به . عاشق لحظه های که یهو چشمت برق میزنه و منو گاز میگیری و وقتی میخندی شیر از گوشه لبت جاری میشه . رادین من ، فرشته من برای همه مامانهای منتظر نی نی دعا کن.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 12:31  توسط مامي  | 

هی پسر حواست هست که روز به روز شیرین تر میشی و من روز به روز شیدا تر ؟؟ کی اینهمه بزرگ شدی ؟ هفته قبل اولین جشن تولد رسمی عمرت دعوت شدی . تولد کوشا . خیلی بهت خوش گذشت و حسسسابی رقصیدی چون تو راه برگشت خوابت برد. کلی هم شیطنت کردی شامل : انداختن صندلی ، پیانو زدن -البته وسط پیانو زدن کوشا - ، یه خط سرتاسری روی کیک تولد کشیدن و....

وقتی دنبال من راه میافتی و مامان مامان میگی من میرم به آسمونا . این روزا ورد زبونت مامان و باباس .

چند روز پیش که گذاشتمت مهد لب ورچیدی و بغض کردی . منم کلی گریه کردم . یکی دو ساعت بعد زنگ زدن که نا آرومی . اومدم سراغت و رفتیم پارک کوچولوی مهد کودک و کلی فوتبال و تاب بازی کردیم و بعد از یک ساعت شاد و شنگول بای بای کردی و رفتی . دیگه هیچ وقت اونجوری بغض نکن. نمیدونی اون لب ورچیدن و بغض بدون گریه و اشکت چققققققققدر دل منو به در میاره . بدون اندازه دنیا برام عزیزی .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 8:51  توسط مامي  |